علم را اینجا بیابید
گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد
و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت: ای گشاینده گره های ناگشوده،
عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز/کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود/این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید
دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه/تو مرا بین که منم مفتاح راه
"مولانا" نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت
16:29 توسط محمد حسین|
| Design By : Pars Skin |
