علم را اینجا بیابید
دست بالای دست بسیار است ، گاهی باید صبر داشت در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام شوڪت در زمان ڪریم خان زند زندگی می ڪرد. انگشتر الماس ، بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، ڪه نیاز به فروش آن پیدا کرد. 🍃در شهر جار زدند ولی ڪسی را سرمایه خرید آن نبود. بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاڪم و نماینده ڪریم خان در تبریز رسید. 🍃آن زن را خداددادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت: من قیمت این الماس نمی دانم ، چون حلال حرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند ، فردا قیمت کنم و مبلغ آن نقد به تو بپردازم. شوڪت خوشحال شد و از دربار برگشت. 🍃خدادادخان، ڪه مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد ، نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای ڪرده و عوض نمودند. 🍃 شوڪت چون صبح به دربار استاندار رسید، خدادادخان ، انگشتر را داد و گفت: بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش مرا ڪار نمی آید. 🍃 شوڪت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید ڪه نگین آن عوض شده است. چون می دانست ڪه از والی نمی تواند حق خود بستاند، سڪوت ڪرد. به شیراز نزد، ڪریم خان آمده و داستان و شڪایت خود تسلیم کرد. 🍃 ڪریم خان گفت: ای شوڪت خواهرم، مدتی در شیراز بمان مهمان من هستی، خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم. 🍃 بعد از مدتی چنین شد، ڪریم خان وقتی انگشتر ، نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوڪت گرفته و در آن جای ڪرد و نگین الماس را در دوباره جای خود قرار داد، انگشتر الماس را به شوڪت برگرداند و دستور داد ، انگشتر نگین شیشه ای را ، به خدادادخان برگردانند و بگویند، ڪریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر. 🍃 شوڪت از این عدالت ڪریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیش ڪش کند، ولی ڪریم خان قبول نڪرد و شوڪت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد. 🍃 دست بالای دست بسیار است ، گاهی باید صبر داشت و در برابر ظلمے سڪوت ڪرد و شڪایت به مقام بالاتر برد، و چه بالاتری جز خدا برای شڪایت برتر است؟ 📚نقل از ڪتاب جوامع الحڪایات و والمواعظ الحسنات یک دفعه از خواب بیدار شدم اتاق نور خاص داشت دیدم ساعت 3:30 دقیقه صبح هست که یک دفعه دیدم نصف دستم داخل دیوار است حاج شیخ اسماعیل جاپلقی گفت: جوانی به عتبات رفته و شش ماه در آن جا بود
مرگ بی خبر می آید
دستم را زود از دیوار کشیدم بیرون و با ترس زیاد نگاه میکردم!!!
دوباره دستم رفت داخل دیوار!!!!!!!!!!!
صدای خنده شنیدم
نشستم دیدم برادرم کنارم خوابیده!!
از تخت بلند شدم رفتم که صداش کنم
اما جواب نمی داد!
رفتم اتاق مادرم
سعی کردم پدرم را بیدار کنم
هرچقدر صدا زدم کسی جواب نمی داد
رفتم مادرم را بیدار کنم که یک مرتبه از خواب پرید!!!!
خودش از خواب پرید اما بامن صحبت نکرد
بسمالله الرحمن الرحیم میگفت و هی تکرار میکرد
پدرم را از خواب بیدار کرد برایش گفت بیدار شو بیدار شو
میخواهم بروم از بچه ها مطمئن شوم
پدرم با تعجب برایش جواب داد حالا وقتش نیست بگزار بخوابم صبح خبر میگیرم
اما با اصرار مادرم،با تعجب بیدار شد
جیغ میزدم پدر مادر
ولی کسی جواب نمیداد!!!!
لباسای مادرم را گرفتم که صدایم را بشنود اما حس نمیکرد!!!
پشت سر پدر مادرم میرفتم تا رسیدم به اتاق خوابم
وارد اتاق که شدن چراغ هارا روشن کردن
اما فرقی برای من نداشت چون دنیا از همان اول برایم نور خاصی داشت
اما تعجب کردم از چیزی که دیدم
جسم خودم را دیدم!!!
در حال منفجر بودم چی شده چی گپ است خدایا
چرا صدایم را کسی نمیشنود
خودم را نگاه میکردم، من دوتا شدم؟؟
گفتم این کیست؟
چطور اینقدر شبیه من است!!؟؟
خودم را میزدم که از این خواب بیدار شوم از این کابوس بیدارشوم
اما بیدار نشدم
پدرم گفت ؛بیا دیدی بچه ها خوابن بیا بریم
اما مادرم آرام نشد رفت سمت آن کسی که جای من خواب بود
گفت محمد بیدار شو محمد جواب بده
اما ان شخص جواب نمیداد!!!
بیشتر از چند بار آن کسی که شبیه من بود را لرزاند و صدا کرد اما هیچ جوابی نمیداد!
یکدفه اشکای پدرم شروع کرد به ریختن
پدرم خیلی قوی بود پدر خودم که درطول عمرم غم و اشکش را ندیده بودم اشک هایش را میبینم
جیغ و گریه همه جا را پر کرد،،،،،، برادرم از خواب پرید گفت چی شده؟؟؟؟
مادرم با حالت گریه و جیغ گفت برادرت مرده است محمد مرده در حالی که گریه مادرخون شده بود
جیغ و گریه بیشتر شد
رفتم پیش مادرم برایش گفتم مادر گریه نکن من اینجا هستم نگاه کن!!
اما کسی مرا حس نمیکرد
چراااااااااااااااااااااااااااااااااااا
شروع کردم به جیغ زدن من اینجا هستم ببینید
اما کسی جواب نمیداد
شروع کردم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بگزار این خواب تمام شود
صدایی شنیدم که داشت از دور می امد و کم کم زیاد میشد
تا صدار را واضح شنیدم
((لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید))
یکدفعه دو نفر دست هایم را گرفتن اما آدم نبودن
ترسیدم!!
جیغ میزدم به من دست نزنید
شما از کجا امدید؟؟؟ چی میخواهید؟،،
گفتن ما نگهبانان تو تا قبر هستیم
گفتم من نمرده ام من زنده هستم
چرا من را میبرید به قبر
من هم میبینم هم میشنوم هم حس میکنم
با لبخند برایم جواب دادن::؛
شما انسان ها عجیب هستید فکر میکنید مرگ پایان زندگی هست آیا نمیدانید زندگی که شما میکردید خواب کوتاهی بود و وقتی میمیرید این خواب تمام میشود؟؟!!
اما هنوزم مرا به سمت قبر میکشیدن
در راه که من را میکشیدن مردمی را میدیدم که گریه میکردن بعضیا میخندیدند بعضیا چیغ میزدن
و هر نفر همراه دوتا نگهبان بود
از نگهبانا پرسیدم چرا این انسانها اینطور هستند؟؟
گفتن؛؛این مردم مسیر خود را دیدن،،
بعضیا گمراه بودن
حرف شان را قطع کردم گفتم یعنی میروند جهنم؟؟؟
گفتن؛؛بله
و این هایی که میخندند میرن بهشت
من زود جواب دادم::من کجا میرم؟؟؟؟؟
گفتن؛؛تو یک کمی راه راست میرفتی توبه میکردی بعدا کمی گناه میکردی وضعیت شما با خود تو مشخص نبود
و همینطور خواهی ماند
حرف شان را قطع کردم با ترس پرسیدم،،، یعنی من میرم جهنم؟؟؟؟؟؟؟ جواب دادن؛؛::خدا رحمان و رحیمه و سفر ما طولانی،
سرم را برگرداندم پدر، برادرم، عموم و کل فامیلم را دیدم
من را با تابوت داشتن میبردن دویدم سمتشان گفتم ؛؛برایم دعا کنید ؛؛
اما کسی جوابم را نداد بعضی ها گریه میکردن بعضی
ها ناراحت بودن
رفتم سمت برادرم برایش گفتم برادر متوجه خودت در دنیا باش و بازی دنیا و زیبایی ها را نخور
ای کاش صدای من را میشنید
نگهبانایی که همراهم بودن من را کشیدن و بالای جسد خودم
پدرم را دیدم که بالایم خاک میریخت
برادرام را دیدم که رویم خاک میریخت
همه رویم خاک میریختن
آرزو کردم ای کاش من در دنیا می بودم توبه میکردم
نماز دیروز صبح را میخواندم
نماز دیروز ظهر را میخواندم
نماز دیروز مغرب و عشا را میخواندم
هرروز خدایم را صدا میکردم و همراه خداوند رازو نیاز میکردم
هرروز توبه خودم را تجدید میکردم و پابند تر میشدم
گناهایم را کاملاً ترک میکردم
شروع کردم به چیغ زدن
ای مردم متوجه باشید دنیا شما را بازی ندهد
ای کاش یکی صدایم را میشنید
اما تو که حالا متن را میخوانی صدایم را شنیدی!!
درست؟؟؟
پس متوجه دنیا و آخرت باش
اگه دوست داشتید پخش کنید شاید کسی از غفلت خودش بیدار شد.
در ابتدای ورود، شبی در خواب دید در وادی السلام نجف است و کاغذهایی از آسمان
میریزد و مردگان جمع میکنند؛ ولی یک نفر ایستاده و هیچ اعتنایی به آنهانمیکند
جوان گفت: نزدیک رفته، پرسیدم: این کاغذها چیست؟ جواب داد: دعای مسلمانان
دنیا که میگویند: اللهم اغفر للمؤمنین والمؤمنات، به اینصورت برای مردگان میآید؛
این کاغذها، برات آزادی از آتش جهنم است پرسیدم: چرا شما استفاده نمیکنید؟گفت:
من پسری دارم که شبهای جمعه یک کاسه آب برای من میفرستد، این کاغذها را برای
کسانی که کسی را ندارند، میگذارم پرسیدم: اسم پسرت چیست؟گفت: حسین و در
نزدیکی صحن، بساط خرازی پهن میکند صبح که از خواب بیدار شدم، به نشانی ای که
گفته بود رفتم و آن جوان را دیدم گفتم: شما پدر دارید؟جواب داد: نه، مدتی است که از
دنیا رفته است پرسیدم: برایش خیرات میفرستید؟ گفت: من چیزی ندارم، فقط شبهای
جمعه یککاسه آب به نیت او میدهمپس از شش ماه، دوباره همان منظره را در خواب دیدم؛
ولی این بار، آن مرد که از آنکاغذها برنمیداشت، برمیداشتپرسیدم: شما که گفتید این
کاغذها را برای افرادی میگذارم که کسی برایشانخیرات نمیکند، پس چرا حالا برمیداری؟گفت:
دو هفته است که آب برایم نیامدهصبح که از خواب بیدار شده و از احوال آن جوان جویا شدم،
گفتند: دو هفته قبلاز دنیا رفته است.
پیامبر اکرم
هرگاه شخص به نیت میّتی صدقه بدهد ،خداوند متعال جبرئیل را امر فرماید
که ببرد بر سر قبر آن میّت ،هفتادهزار فرشته را که در دست هر کدام طبقی است
و میگویند:سلام بر تو ای دوست خدا،این هدیه ای است که فلان شخص برای تو
فرستاده ......سپس قبر او پر نور میشود و خداوند عطا میکند به او هزار شهر
در بهشت و تزویج میکند به او هزار حوریه و هزار حاجت او را روا میکند.
بحارالانوار جلد82 ص 63
| Design By : Pars Skin |


